کاش تشنه لب نبودم 1
آمد آن وقت سحرگاه اذان
از برِ گوشِ سکینه به سلام
عطر از معرکه آغوش خودش وا بکند
در سحرگاه دلی عطر اذان گوش کند
پیش تا قطره شود در برِ اوج
سر به سجده دل خویش وا بکند
ای دل آرام بگیر 1 اینجا 1
اشک میریزد و دنبال صنوبر برود
تو فقط اذن اذان را به سلامت بفرست
مابقی دست اذان گوست که باور بکند
علقمه مشک فشان بر دل ارباب نشست
دور شد آنچه بخواهد ز دلش وا بکند
گریه از آب فرات و گله از رستمِ دست
دست در دست برادر گره ها وا بکند
سوگند ۱۳۹۸.۷
برچسب:
نویسنده: مهتاب قربانی